تبليغاتX
پخمه
شکار! 

می گویند یک روزی شیر و گرگ و روباه و پخمه(!) برای شکار، رفته بودند از طلب در کوهسار!  هر یک به طرفی رفتند و موقع ظهر همه برای تقسیم شکارها دور هم جمع شدند.شیر با دیدن پخمه گفت:« تو دیگه کی هستی!؟ تو که جزء داستان نبودی؟!!»

پخمه گفت:« من پخمه ام»

 _ «پس چرا چیزی شکار نکردی؟!»

-«آخه من شکار بلد نیستم! ما توی شهرمون شکار نمی کنیم.می ریم از قصابی  گوشت می خریم.اون هم کیلویی خدا تومن! من الان یک ماهه گوشت نخوردم! کمبود پروتئین گرفتم!؟زیر چشمام گود افتاده! آخه  گناه من چیه؟! کی باید جواب بده؟!...هان؟»

شیر که دلش به حال پخمه سوخته بود گفت:«بیا! نخواستیم! همه ی گوشتها برای تو!...تو محتاج تراز ما هستی...»

روباه که دید فیلم نامه عوض شده، با عصبانیت گفت:«من قبول ندارم!...این وسط سر من بی کلاه ماند...ما قول و قرارهایی داشتیم جناب شیر!»

و شیر هم روباه را یک با یک حرکت بلعید که هم روباه حرف زیادی نزده باشد و هم خودش گرسنه نماند!

پخمه گو شت ها را زیر بغلش گذاشت و راهی شهرشان شد.موقع رفتن گرگ پخمه را به کناری کشید و گفت:« دمت گرم!....حال دادی...اگه نبودی الان من توی شکم این شیره بودم...»

 

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 14:19  
بالا