پخمه |
|
منوي اصلي
نوشته هاي پيشين
جستجو
پيوندها
تماس با من
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
یک جستار شخصیت پردازانه در سریال نرگس!
نسرین:زشت، بدریخت، کله شق، احمق، روانی.که در انتهای داستان به مادری دلسوز و آینده نگر تبدیل می شود اما آثار بیماری روانی تا آخر داستان مشهود است.
بهار:احتمالا در زمستان به دنیا آمد.موجودی با رشد غیر طبیعیی. تا آنجایی که یادمان می آید بهروز و نسرین هر یک در اتاقی جداگانه می خوابیدند و فلسفه وجود بهار از همین جا زیر سوال می رود! بهروز: بد سلیقه، هم در انتخاب همسر هم در انتخاب موی سر (قافیه رو دارید!)،نفهم،بی شعور،عبرتی برایgf های عزیز!،وجود این فرد یک اقدام فمینیسمی در احمق جلوه دادن نوع پسرها بوده.!در انتهای داستان نشانه هایی از آدمیت در وجود وی ظاهر می شود. احسان:یک فرد نمونه،یک انسان کامل،یک گل پسر،قند عسل.نور خدایی را می توان در چهره او دید،مردی از دیار پیامبران.خیالتان راحت همچین انسانی وجود خارجی ندارد! منصور کیانی: از خدا بی خبر،سر و ساده ،مجرد!،جوان ناکام، غرق در انرژی هسته ای و گازی، درانتهای داستان نیم نظری به نسرین پیدا کرده بود که ناکام ماند.وجود وی در سریال جز نکته های انحرافی بوده. سمانه:فضول محله، آتیش بیار معرکه ،بیکار سریال، یک دوست فابریک ،در خدمت نرگس و دوستان،خانه و زندگی را بی خیال شده . رستم: هیچ تناسبی با رستم شاهنامه ندارد،استاد گریه،نمونه یک موجود وفادار. نرگس:سر دسته ی خوبها، او یک فرشته است، هر صد سال یکی از این افراد به دنیا می آید،کسی که می تواند ادعای پیامبری کند، خواهر، همسر و دوستی نمونه،شیر زنی دلسوز،وجود تمامی افراد سریال برای خوب جلوه دادن وی است.اوج تفکر ایده آلیسمی نویسنده. و شوکت:سر دسته بدها، دو زن،سبیل کلفت،عصبانی ،مصداق پول خوشبختی نمی آورد، هیچ کس نفهمید او در نهایت به دنبال چه بوده!،بهترین ایفای نقش در بین سایر بازیگران. |+| سفر
از آنجايي كه اكنون تابستان است و در تابستان درس نيست و وقتي درس نباشد يعني همه چيز هست و من و پخمه هم اوقاتمان كلي فراغت است و در نهايت از آنجا كه بسيار سفر بايد تا پخمه شود خامي! پس ما به مسافرت مي رويم...مسافرت خيلي خوب است،اين جمله را پخمه در ابتداي سفر مي گويدو خوشحال است از اينكه با من همسفر است. ما به اصفهان مي رويم و اتفاقا اصفهان جايي نمي رود! اصفهان جاهاي ديدني زيادي دارد و پر از توريست است.پخمه با يك توريست خارجي عكس يادگاري مي اندازد و بعد مي فهمد طرف ايراني بوده و فقط قيافه اش شبيه خارجي هاست.پخمه هم كم نمي آورد و كلي فحش تقديم طرف مي كند.آخرين عكس يادگاري پخمه با بجنوردي خبر نگار واحد مركزي خبر در لبنان بوده! ما به ديدار سي و سه پل مي رويم.پخمه در حالي كه با تعجب به پل نگاه مي كند حاضر است به جان مادر بزرگش قسم بخورد كه آن يك پل بيشتر نيست نه سي و سه تا! و اين مطلب را با بازديدكنندگان ديگر هم در ميان مي گذارد. در طول سفر ما به شهرهاي ديگري هم رفتيم و صله اي هم ارحام كرديم و چون حفره هاي تاريك علم و دانش بد جوري منتظرمان است زود بر مي گرديم كه براي رفتن به دانشگاه آماده شويم... |+| چشم
پسر چشمها را شسته بود و مي خواست چيزهايي كه نديده بود ببيند... اول :توي خيابون، وقتي فهميد پسركي كه با لباسهاي پاره و خاكي فرغون پر از آجر رو پاي ساختمون مي بره سنش كمتر از خودشه! وقتي زير نگاههاي پرسشگر پسرك له شد! دوم:توي قصابي، زن خسته ميانسال با چادري كهنه كه پسر مي دانست مادر چند بچه است ، وقتي با خجالت ربع كيلو گوشت خريد و پسرتاب نياورد و با قدمهايي سست مغازه را ترك كرد! سوم:پسر دختري را ديد كه امسال هم مجبور است همان مانتوي قديمي را بپوشد...مدتهاست مجبور است...پسر مي دانست كه تاول انگشتهاي دختر كار دار بي رحم قالي است!...پسر مي دانست كه آن دختر بي گناه است.پسر مي دانست...كسي كه نمي دانست سرنوشت بود! چهارم:پسر او را مي شناخت...مي دانست امشب هم مجبور است دير به خانه برود...اين تنها راهي است كه با نگاههاي فرزندان گرسنه اش مواجه نشود.پدر زير كدام سنگيني اينگونه شكسته است! پسر فكر كرد،سوال كرد، غمگين شد،اشك ريخت ،اما نمي توانست كاري كند....چون فقط يك نفر بود!
|+| |
|
|