تبليغاتX
پخمه
جام جهانی! 

همانطور كه مي دانيد پخمه معمولا در همه ي زمينه ها خودش را فردي صاحب نظر مي داند و خوب جام جهاني نيز يكي از همه ي زمينه ها محسوب مي شود.پخمه در جام جهاني طرفدار تيم اوروگوئه بود كه البته اين تيم در جام جهاني حضور نداشت!...

پخمه دليل اصلي ضعف تيم ملي را در وجود مرد هميشه در صحنه ي فوتبال ايران علي دايي مي داند...پخمه معتقد است كه احتمالا وي سيد علي دايي(!) بوده و از نوادگان حضرت نوح مي باشد!.پخمه مي گويد كه اگر علي دايي در زمان هاي قديم مي زيست حتما كيمياگرها اكسير زندگاني جاودانه و عمر بي پايان را در وجود وي  يافت مي كردند!!...پخمه پيشنهاد مي دهد كه علي دايي براي حفظ حرمت خود و خانواده و مخصوصا خواهر و مادرش(!) ، ضمن كناره گيري از فوتبال، علي دايي بودن خودش را هم انكار كند و براي بدست آوردن اعتبار از دست رفته اش  مي تواند خودش را از فك و فاميل هاي پخمه معرفي كند!

پخمه همچنين به موجودي كچل و موذي با  فاميلي عجيب و غريب به نام مسترچلنگر اشاره مي كند! و مي گويد كه اصلا خود او مغز متفكر تيم بوده و برانكو و دادكان و غيره همه  كشك تشريف دارند!

اگر چه ايتاليا قهرمان شد، اما پخمه اين جام را حق اوروگوئه مي دانست!...

 شايان ذكر است كه پخمه از 64 بازي جام جهاني تنها پنالتي هاي بازي فينال را ديد. اما خوب اين دليل نمي شود كه نداند كي به كي است!!

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 21:9  
من و دیوانگی 

 

من و ديوانگي يك عمر با هم يك صدا ديوانه  بوديم

دو ياور،دوست،همدم،دلبري مستانه بوديم

من و ديوانگي هم خانه بوديم!

به هم عهدي ببستيم...،كه تا پايان اين عمر كذايي...همي با هم بمانيم

كه ما با يكدگر شاه جهانيم!

كه من عاشق شدم ،او عاشق من

كه من لايق شدم ،او لايق من!

زمان خوش بود و ما ديوانه و مست...

زمين و آسمان يك جا به يك دست...

                                           امان از عاقل پست!

شبي با هم به زير نور مهتابان نشستيم...

به روي عقل و عاقل، فكر باطل در ببستيم...

نگاهم مثل هر شب درنگاهش غوطه ور بود...

دل من مثل هر شب از برايش شعله ور بود!

نگاهش كردم و گفتم عزيزم!...نكن ترك من عاشق كه اين ديوانگي است!

بخنديد و بگفت اي نازنينم....تو مي داني كه بي تو عشق من! تنها ترينم…

بدان كه عا قلي اندر كمين است…بلاي عشق من با تو همين است….

و من گفتم كه تا پايان عمرم با تو هستم…كه با تو عاشق و سرشار و مستم....

گذشت آن روز و صدها روز ديگر…و من در اين خيال كه… عاشق هستم!

ولي بعد از زماني...

رسيد آن روز كه من هم عاقلي را گول خوردم...كه من هم عهد و پيمانم شكستم...

و عقل اندر وجودم سايه افكند...

و اكنون روزگاري است ..بدور از عشق و بيداري  ...ميان درد تنهايي نشسيتم...

زمان رفتنش را ياد دارم...زماني كه خدا را حافظم كرد...و با لبخند درد آلود و با چشمان اشك آلوده اش گفت....بدان اكنون تو هم ديوانه گشتي!!

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 7:17  
بالا