تبليغاتX
پخمه
فی الاحوالات شیخ ابو الپخمه! 
شیخنا و پیرناو مر شدنا،شیخ ابو الپخمه به سال هزار و سیصد و شصت و اندی در مکانی مجهول المحل دیده بر جهان گشوده و از آن پس دلها ربوده و درکودکیش همین بس که بچه ی خوبی بوده!...

شیخ ابو الپخمه پس از مطالعات و مکاشفات و مراقبات بسیار به دانشگاه در آمده و در آنجا نیزمریدانی گرد آورده که انا مرید الحکمتک!......در مقامش گفته اند که سیر فی زمان و سلوک در مکان و نکته ها در دهان داشته...

گویند روزی مریدان بر وی گرد آمده که یا شیخ ما را حکمتی ده!.شیخ دست بر دیوار کشیده و کلیدی فشرد،به ناگاه فضای اتاق روشن شد!...مریدان شگفت کرده و منقلب ،گریه ها کردندکه ما عاشقان کویت،بر ما کمی نظر کن!!

دگر باره روزی حلقه ی مریدان با پاره ای شیرینی بر وی گرد آمدند که یا شیخ! گویند تصرف در اجسام دارید.شیخ گفت روی برگردانید و چنین کردند و وقتی دوباره رو به شیخ کر دند اثری از شیرینی نبود!..مریدان جامه ها دریدند که یا شیخ! حکمت این در چه بود!؟...شیخ در حالی که با دست ،دهانش را پاک می کرد گفت: معذورم بدارید که آن را که خبر شد خبری باز نیامد!.....

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 19:44  
امتحانات پایان ترم! 
ما(من و پخمه)در ایام فجیع امتحانات به سر می بریم و با بد دادن پی در پی تمامی امتحانات،در حال سورپریز کردن خودمان هستیم!!...  متاسفانه وقتی برای خاراندن(احتمالا سرمان!) نداریم...

پخمه دو هفته است حمام نرفته(!) و الان هم به جای درس خواندن در حال نذر و نیاز و دعای شبانه روزی است.اما ظاهرا خداوند می خواهد او را امتحان الهی کند چون روز به روز امتحانها را بدتر می دهد.!!..

من در این میان به این فکر می کنم که هفته ی بعد قرار است به وطنم،به آغوش گرم خانواده، به شهر عشق،شهر وفا، غروباش چه با صفا..به اهواز،...اهواز...اهواز دختراش خوش چشو ابرو.!!!(شما یه دارویی چیزی برای جلوگیری از جو گرفتگی سراغ ندارید؟!) بروم و تا بیست روز  همین طور در آغوش گرم خانواده باشم...

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 18:50  
نظر ما در مورد برخی روابط! 

از آنجايي كه اينجا ايران است و در ايران هركس در مورد چيزي كه هيچ اطلاعي از آن ندارد اظهار نظر مي كند ،پس داشته باشيد ابراز فضل ما (من و پخمه) را:

1-اولا ما هر گونه رابطه با موجودي از جنس مخالف را (به شدت) تكذيب مي كنيم!(البته اين عدم توفيق در مورد من و پخمه خيلي فرق دارد!(مي فهميد كه چي ميگم!؟)

2-هر گونه رابطه صميمانه ميان دختر و پسر تحت عناوين دوستي و رفاقت و شناخت جنس مخالف و همدانشكده اي (!) و ...جايز نيست و خيلي جايز نيست و من المنكرات است و خيلي بد است و هميني است كه هست و فردا هم که بياييد همين است(يه مقداري جو ما را گرفت!)

3-اگر قصد ازدواج است كه بادا بادا مباركت بادا…ايشالا مباركت بادا… حالا دست،…دست…آآآآآآآها..اها…حالا قر بده اون مايه ي دردسر رو…(امان از جو وقتي آدم را مي گيرد!)..مي گفتم ،در اين صورت در حد آشنايي و نه بيشتر(به اين "نه بيشتر" خيلي دقت كنيد!) مي توان جلو رفت و چه بسا كه خيلي هم خوب است!…

4-خيلي بي جنبه اي!...خيلي ظاهر بيني!...بابايت تو را فرستاده دانشگاه درس بخواني يا عاشق بر و روي دختر مردم بشوي!؟ آخر مگر يك انسان مي تواند تمام وجود خود را در يك نگاه و چشم و ابرو به تو نشان دهد!؟!..بي شعور!!(امان از جو!)

5-اگر يك دختر از تو جزوه گرفت چون به جزوه نياز دارد!..اگر سلام كرد چون به همه سلام مي كند!…اگه تقلب خواست نياز داشته!...باور كن فردايش يادش مي رود.."به من علاقه مند شده "ديگر چه صيغه اي است؟!! (لابد صیغه ی مفرد مونث غائب!!)
|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در پنجشنبه هشتم دی 1384 و ساعت 13:43  
تولد 

 

تولد

زمان خيلي زود مي گذرد..اينكه بمانيد يا نه مشكل خودتان است، او مي گذرد…امروز تولد من است يعني بيست سال پيش در چنين روزي من چشم به دنيا گشودم…اما ظاهرا دنيا چشم به روي من نگشود! و به همين خاطر به محض تولد گريه كردم!..موقع  تولد من گريه كردم و همه ي اطرافيان ساكت و آرام بودند…موقع مرگ اطرافيان گريه مي كنند و من ساكت و آرام خواهم بود!...مرگ…واژه اي كه با شنيدن تولد هميشه سراغ ذهنم مي آيد…بيست سال!..بيست سال در اين معركه راندم….

من هر چه پشت سر خود را نگاه مي كنم، هيچ كليدي براي قفل درهاي روشن آينده (آينده ي دور..آينده ي بعد از مرگ!) پيدا نمي كنم.هر چه مي بينم نقاب است و ريا  و تزوير..هر چه مي بينم تعلق است و وابستگي به هيچ…هر چه مي بينم ارزش گذاري غلط است و پايبندي به بي ارزشها…هر چه مي بينم گول زدن خود است و سرگرمي دل خوش كننده…

من علاقه به خيلي از چيزها ندارم…من به علم علاقه ندارم ..من نمي دانم به چه زباني بگويم از علم متنفرم!..نمي دانم به چه زباني بگويم علم زيبا نيست!..گول مهندسي برق امير كبير را نخوريد. اين طفل را به سر الفباي ديگر است !.آيا شما راه ديگري براي نان در آوردن بلديد براي كسي كه فقط بلد است دانشجو شود!؟

اما من هميشه  اميد وارم…"ايمان و دوست داشتن رويين تنم كرده اند"!

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در شنبه سوم دی 1384 و ساعت 2:30  
شب یلدا! 

شب شب يلداست…شب،..شب یلداست...

حالا اينكه يلدا كه بوده و شب كجا بوده و چرا آن شب اينقدر طولاني بوده، به من و پخمه هيچ ربطي ندارد ...فعلا اين رو داشته باش كه يه امشب شب عشق...همين امشبو داريم....چرا قصه ي دردو واسه فردا نذاريم!..

احتما لا منظور از قصه ي درد همان امتحان الكترونيك است كه شب يلدايمان را تباه مي كند!...اي الهي ور بپري ترانزيستور!...اي الهي آنفولانزاي مرغي بگيري ديود! اي الهي تب مالت بگيري مدار باياس...!

اما خوب اينها دليل نمي شود!...پخمه هر چه مي خواهد مثل يك بچه ي آدم بنشيند و الكترونيك بخواند اين مثل يك بچه ي آدمش جور در نمي آيد! ماهم هر چه فكر مي كنيم(تعجب نكنيد..ما فكر هم مي كنيم!) به اين نتيجه مي رسيم كه نمي توان بي خيال جشن و پذيرايي و مسابقات ورزشي و غير ورزشي در خوابگاه شد...

از آنجايي كه من نه فوتبال دستي بلدم ، نه پينگ پنگ بلدم، نه مي توانم در

مسابقات مچ اندازي شركت كنم(احتمالا چون زور ندارم!) و نه اهل بازي كامپيوتر ي براي شركت در اين مسابقاتم...پس براي خالي نبودن عريضه بطور اتفاقي در مسابقه ي كتاب شناسي شركت مي كنم و از آنجايي كه لا اقل مي دانم كه مارگارت ميچل بر باد رفته بود!و ماه تابان آيت الله طباطبايي بود و اينكه اخوان ثالث آنجا بس دلش تنگ بود، پس اول مي شوم.

من الان احساس خود كتاب شناس بيني بهم دست داده يكي من را بگيرد!!

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 16:23  
بالا