تبليغاتX
پخمه
پاسخ به برخی نظرات: 
@سعید جان!پخمه رو که می شناسی این روزها تنگ نظر شده...اما این رو بدون که دل من و پخمه هم برای تو می تنگد!!

@مريم خانم!آقا محسن!آقا فرزاد!پخمه ذوق زده شد!

@عاطفه خانم!از لطفت ممنون.در مورد عكس هم فعلا ميبينيد كه پخمه عكس فك و فاميلهاشو گذاشته ..تا ببينيم بعدا چي مي شه!

@آقا عرفان!پخمه سلام رسوند گفت:مگه ايجا بورسه سهامه؟!

@امين جان!بهتر بود جاي اسما و رسما رو عوض مي كردي!پخمه در جواب به  نظر تو تنها گفت:oh!my faivert

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 17:20  
سبکبالان خرامیدند و رفتند!! 
پخمه خبر داده سه تن از هم دانشکده ای هایمان در یک عملیات نا جوانمردانه،دار امیر کبیر را وداع گفته و به دیار دانشگاه تهران شتافته اند!

ما ضمن آرزوی نا سلامتی (!)برای این سه عزیز از دست رفته،نزول اجلال باقی هم دانشکده ای ها را به سایر دانشگاهها از خداوند منان مسألت داریم!!

من که به چشم خودم ندیدم،اما پخمه می گوید یکی از آنها در هنگام رفتن به طرف دانشگاه تهران،این جمله  را با خود زمزمه می کرد که: نمره ی بیست کلاسو نمی خوام...آخرین هوش و حواسو  نمی خوام

من تو رو می خوام، تو رو می خوام اونا رو نمی خوام!!

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 9:35  
نظر بدید دیگه! 
ای کسی که بیکاری!...وقت تلف می کنی...عمرت را بر باد می دهی...انرژی مصرف می کنی ...و این وبلاگ را می خوانی! برای دلخوشی این دوست شفیق من پخمه هم که شده،یک نظری بده دیگر!!..نذار دل این جوونک بشکند..ثواب دارد به خدا..ای دستت درد نکند!!

(راستش پخمه به شدت به این جمله معتقد است که"نوشتن یعنی خوانده شدن!!")

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 9:18  
چگونه مدار یک خود را گذراندید!! 
درس مدار ۱ یک درس ۳ واحدی است..دقت کنید!۱ یا ۲ واحد نه..بلکه سه واحد،و این یعنی خیلی واحد!!!

نمره اش می تواند یک حال اساسی از معدلتان بگیرد و یا بر عکس آن را بالا ببرد.(این دومی را الکی گفتم!)

ما این درس را با یک استاد قدرتمند(چون گرایش تخصصشان قدرت است!)پاس کردیم.در کلاسهای درسشان نیاز به بلندگو نیست..نه اینکه فکر کنید صدایشان بلند است ها!..نه..اصلا کلاسشان سیستم بلند گو ندارد..! اما  خوب خودشان شاید این سیستم را داشته باشند!!

ما نمی دانستیم علاوه بر خیابان ومیدان انقلاب،باغ انقلاب هم داریم.چون استاد مدام ما را گلهای نو شکفته باغ انقلاب می خواندند!..

البته بعدش فهمیدیم که منظورشان اون انقلاب است نه این انقلاب..

پخمه بعدترش به من گفت:"حالا که منظورشان اون انقلاب است ،چرا گلهای نو شکفته؟..ما که هنوز اون موقه نشکفته بودیم!.."

و تازه چگونه استاد می تواند به این موجودات خشک آماده به کتابِ عاشق سالن بگوید گل!!

البته استاد همچنین فکر می کرد خانم های محترم دخترهای حاجی هستند! حالا اینکه استاد چطور از قیافه های آنها فهمیده به من وپخمه ربطی ندارد!

استاد محترم فقط به جواب آخر نمره می دادند...البته خیلی خوش خیال بودند که فکر می کردند ما راه حل را بلدیم!!

موبایل استاد فقط فقط وقتی ایشان کلاس دارند زنگ میزند ولا غیر...

ما نفهمیدیم چرا این استاد گران قدر مدام فکر می کند که ما بعد از امتحان مدار می خواهیم با

 girl friendمان بریم کافی شاپ!!....او احتمالا نمی داند که برای ما هنوز کلماتی مثل gf & bf ناشناخته است...

تازه ...چی ؟ کافی شاپ؟! اگر ما برویم کافی شاپ پس عمه ی من برود سالن مطالعه درس بخواند؟

خلاصه از حق نگذریم (که همیشه از این یکی خوب می گذریم!)ایشان استاد خوبی بودند ...و خوب درس دادند ...وبه جز پخمه  خیلی هم خوب نمره دادند ...

اما...همه اینها یک طرف , استادهای حل تمرین هم همون طرف!! 

دو تا  فوق لیسانس برق ...دو تا دسته گل ... گل پسر ...دو استاد حل تمرین خوش تیپ و با کلاس...حتی hi کلاس , که یکیشون خیلی خوب ...یکیشون خیلی خوب ...همگی بگید ماشاا..

تازه! بالای چشمشان هم ابرو نیست .و هر کس می گوید هست غلط کرده...و خیلی بی شعور است...و باید حالش را گرفت...و بهش نمره نداد و او را انداخت...

ظاهرا یک موقعی , یک گروهی از بچه ها (که من جزو انها نبودم!)سر کلاس اغتشاش ایجاد کرده بودند و احتمالایکی از بچه ها به استاد گفته بود بالای چشمتان ابرو است.ما (من و پخمه)ضمن اینکه بار دیگر اعلام می کنیم نه سر پیازیم و نه ته پیاز , خیلی دوست داریم خطاب به آن گروه اغتشاشگر بگوییم شما کجای پیازید!!؟؟

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 و ساعت 15:51  
رویای برنامه نویسی!! 
اطلاعات خیلی از بچه ها از برنامه نویسی در حد اطلاعت خشایار مستوفی از لموند دیپلوماتیک بود...

درس درس جالبی است(الکی!).اما جالب تر از آن استاد درس است که خیلی خاص است.حتی از خارج آمده!!!...

یک استاد خوش تیپ و با سواد که کلی خاطره از خارج داره..خاطره های خوش مزه...البته جوک هم بلد است..حالا شما اسمش را بگذارید جوک..بین خودمان بماند اما جوک هایشان تنها عنصر زیبایی که نداشتند خنده بوده...و البته لابد حق هم داشتند...یعنی چی آخه؟!..نیش بعضی ها مدام به نیت هر هر و کر کر باز شود؟!..

البته خود استاد هم خوش خنده بوده.و ترک اردبیل هم بوده(مهم بود که گفتم!)

استاد از بس به تمامی سوالات بچه ها حتی بعد از کلاس جواب می دادو از بس تحویلشان می گرفت که کلی بچه ها را شگفت زده کرد..

اما شگفتی بیشتر امتحان میان ترم و شگفتی دوم امتحان پایان ترم بود!

گفته بودم استاد رفته بودند خارج..خوب تا اینجا هیچ مشکل ندارد! اما مشکل اینجاست که یه مقداری زیادی رفته بودند خارج!!...استاد یادشان رفته بودکه ما ایرنی هستیم و به وجدان کاری و تحصیلاتی ما اعتماد کردند!!بنا بر اینامتحان را بدون مراقب برگذار کردند..و این اعتماد در امتحان پایان ترم هم به نوعی خود را نشان داد...

البته ما هم چون بچه های خوبی هستیم و خیلی هم گل هستیم..با ااینکه برنامه نویسی مان افتضاح است اما اصلا با جفت دستیمان سر جلسه مشورت نکردیم !!و تازه کلی هم وجدان داریم!!!!

حالا اگر شما فهمیدید که پرتقال فروش کی بوده(!) ما هم می فهمیم که چرا برنامه نویسی ۱۹ یا ۲۰ گرفتیم!!

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 10:30  
چرا ما وبلاگ زدیم!! 
راستش تا قبل از این ما شک داشتیم که هر کسی از راه می رسد وبلاگ می نویسد ‌‌. اما با ورود ما (یعنی خودم و پخمه ) این مسئله برطرف شده و مطمئن شده ایم! پخمه قول داده که در این کار به من کمک کند . البته این پخمه که می گم پخمه نیست ...فقط اسمش پخمه هست یعنی توی شناسنامه پخمه است. مگر شما وقتی تو شناسنامه گلچهره هستید واقعا گلچهره اید!

سواد خواندن و نوشتن که انشا ا... به کوری چشم پخمه دارم ...اینترت رایگان هم که من به فدای دانشکده بروم هست . پس وبلاگ هم باید باشد دیگر...مگر چیز دیگری هم لازم است !؟

آقا اصلا این حرفها چی است که من می گم ؟

من از قبل می خواستم وبلاگ بزنم ...  حتی قبل از اینکه بدونم اینترنتی وجود دارد ! یادمه!! (حالا فرض کنید یادمه !) کوچیک که بودم مادر بزرگم من رو می انداخت تو هوا و می گفت :ای الهی بمیرم و وبلاگ نوه ام رو بخونم! ... البته خوب تا اینجای کار هیچ اشکالی نداره اما مشکل اینجاست که الان اولا سواد خواندن و نوشتن ندارند ...دوما یه مقداری مرده اند !

حالا منو پخمه برای شادی رو آن مرحوم و شادی روح خود شما وبلاگ می نویسیم ...

حالا شما هم اگر نظر ، پیشنهاد ، تعریف (!) ، تمجید ... دمپایی کهنه ، کولر خرابه ، آهن آلات ... خریداریم!!

|+| نوشته شده توسط مجتبی نادری در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 13:59  
بالا